تبليغاتX
تا رهایی
 

 

آسمان می دانست قاصدک تنهایی من پیشخوان کدام حضور را بوسه خواهد زد و می دانست پیغام نگاه تو را قاصد است.

آسمان ناباورانه صدای شکست نفس هایم  که میان این سکوت تلخ به جا مانده از رفتنت به شماره افتاده اند را می شنید

 و من..

برای آمدنت کوچه های غریب چشمانم را آذین بسته بودم تا شاید برق وامانده در نگاهم تو را به من خواند

اما گویی نگاهت برای تلاقی با عمق امیدواری خشک شده در چشمانم نا آشنا بود

هنوز هم صدای قدم هایت بر روی آستان دلتنگی ام ماندگار است

ساحل چشمانم تمنای حضورت را دارد و برای من که تو را عمری است می ستایم چه چیز از این زیباتر

نفس هایم یخ زده اند و غبار گرم روزگار هم درمانی بر آن نمی باشد

نمی دانم تو را از کدامین امید،آرزو کنم

نمی دانم کجا بغض بی تو بودن را آرام سازم

و نمی دانم تو را چگونه می توان خواست تا مبادا روح مهربان نگاهت ترک بر دارد

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:1 |
 

 

سلام بر تو ای غریب آرام آرمیده در غربت

 

سلام بر تو ای  پاکزاد آسمان آبی مشهد

 

سلام بر تو .

 

اگر چه هنوز دستانم متبرک به آستانت است

اما به همین زودی دلتنگ شده ام

آمده بودم تا برایت بگویم و تو بشنوی تا من آرام گیرم

اما تنها توانستم نگاه کنم.......

انگار فقط سکوت می دانست همه ی آنچه را که می خواستم فریاد کنم

حالا اینجا اگر چه دورم اما دلم میخواهد

 آرزوهای خیس خورده در چشمانمان را به زبان خویش معنا کنی

و باور کنی شکوه بهشتت بر روی زمین برای من

ارمغان همان نگاهی است که سالها انتظارش را می برم و صدایی آشنا که برایم آرامش است .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 16:16 |

 

 

        

 

 

 

پرده ی شب بر آسمان شهر کشیده شده بود و من در میان آن همه تاریکی و ظلمت در انتظار طلوع ماه

 

بودم که آرام آرام از پشت کوه های سخت نور غریبش را بر سر و رویمان می پاشید و خیره بودم به

 

گذرش بر آسمان . تا وقتی خوب نگاهش می کردم عبورش را حس نمی کردم و ناگاه که چشم بر می

 

داشتم گویی بر سرعتش می افزود.

 

خوابیدم ......

 

صدای نوای اللهم انی اسئلک دعای سحر که امسال میهمان مناره های مسجدمان شده بود طوری در

 

این سکوت زیبا می نمود که همه را با خود هم زمزمه می کرد ،نگاهم به آسمان بود ، به شکوه ماه در

 

مقابل ستارگانش ، حالا دیگر ساعات پایانی تاریکی است و غروب ماه نزدیک

 

صدای اذان چنان سکوت را می شکافت که بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد ، نمی دانستم چرا

 

ولی اشک ریختم .

 

وضو ساختم،نماز خواندم و چشم دوختم به آسمان، حالا دیگر منتظر طلوع بودم ،طلوع خورشید.......

 

این آمد و شد خورشید و ماه بود که روزشمار زندگیم می شد

 

و حالا یکسال می گذرد

 

یکسال از آغاز حضورم در این دنیای صفر و یک

 

به کوتاهی همان طلوع و غروب ماه و بسان همان خوابی که طلوع را به غروب منتهی می کرد.

 

خوشحالم از اینکه حتی می شود در کنار همه ی این اعداد ،احساس و عشق را نیز آمیخته ساخت تا

 

حضور در آن برایمان زیبا جلوه کند

 

و سپاسگذارم از آشنایی که مهربانانه مرا میهمان این جمع ساخت

 

و ممنونم از شما به خاطر حضور گرمتان

 

 

                                                                                                               ((یا حق))

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 18:6 |